تبلیغات
گروه فرهنگی سایبری عمار - خرابه

گروه فرهنگی سایبری عمار
 
***آرمان ما تشکیل جامعه ای مهدوی و ولایی است هرچند کوچک***

رابه جایی است بی سقف و حصار . در کنار کاخ یزیدکه پیداست بعد از اتمام بنای کاخ معطل مانده است . نه در مقابل سرمای شب حفاظی دارد و نه درمقابل آفتاب طاقت سوز روز سر پناهی .

چهره های که آسمان هرگز رنگ رویشان را ندیده باید در هجوم سرمای شب بسوزند ودر تابش مستقیم آفتاب پوست بیندازند.

خرابه تا نیمه های شب نه خرابه ای درکنار کاخ یزید که عزاخانه ای است در سوگ حسین و برادران وفرزندان حسین . اما امشب انگار ماجرا فرق میکند . این گریه با گریة همیشه متفاوت است این گریه گریه ای نیست که به سادگی آرام بگیرد و به زودی پایان بپذیرد

تو بچه را از آغوش سجاد میگیری وبه سینه می چسبانی واز داغی سوزندة تن کودک وحشت میکنی . رقه جان! رقیه جان! دخترم!نور چشمم! به من بگو چه شده عزیز دلم!بگو که در خواب چه دیده ای! تو را به جان بابا حرف بزن. او از شدت گریه بریده بریده میگوید: دیدم سر بابا در طشت بود و یزید بر لب و دندان و صورت او چوب میزد. بابا خودش به من گفت که بیا

ورود سر بریده امام به خرابه انگار تازه اول مصیبت است. رقیه مثل مرغ پر کنده مینشیند بر میخیزد دور سر می چرخد به صورت و دهان خود میکوبد خم میشود زانو میزند سر را در آغوش میکشد میبوید و میبوسد و جان همه خراباتیان را به آتش می کشاند

بابا چه کسی محاسنت را خونین کرده است؟

بابا چه کسی رگهای تورا بریده است؟

بابا چه کسی دلم را آرام کند؟

بابا ..........؟؟؟؟؟؟؟ کاش مرده بودم بابا!

تو نفس منی بابا!تو روح و جان منی. بی روح بی نفس بی جان چه کسی تا بحال زنده مانده است؟!

بابا بیا و مرا ببر .

زینب!زینب!زینب! نگاه کن زینب!آرام گرفت انگار رقیه آرام گرفت.

دلت ناگهان فرو میریزد و صدای حسین در گوش جانت میپیچد که رقیه را صدا میزند و میگوید : بیا! بیا دخترم! که سخت چشم انتظار تو بودم

زینب مصیبت تو تازه آغاز شده

همه کربلا و کوفه و شام یک طرف و این خرابه یک طرف

درد رقیه تمام شد و با سکوت او انگار خرابه آرامش گرفت.






نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 آذر 1393 توسط م - قهرمانی مطلق
تمامی حقوق مطالب برای گروه فرهنگی سایبری عمار محفوظ می باشد